صفحه اصلی

آخرين‌ خدمت چاپ ارسال به دوست
نویسنده : دکتر حسین فریدونی
ناشر : موسسه فرهنگی نبا
منبع : کتاب اخلاق منتظِر
 اين‌ ماجراي‌ مشهور در ميان‌ مردم‌ يزد و به‌ ويژه‌ افراد متديّن‌ شيعه‌ ي‌ اهل‌ دعاي‌ روح‌بخش‌ ندبه‌ در مهديّه‌ي‌ شهر يزد زبانزد همگان‌ است‌.
 يكي‌ از جوانان‌ پاك‌ يزد در پي‌ آغاز هجوم‌ لشكريان‌ بعثي‌ براي‌ دفاع‌ از عقيده‌ و مرزهاي‌ كشور مقدّس‌ ايران‌ آرام‌ نداشت‌. وي‌ در عمليات‌ بيت‌ المقدس‌ 2، بر اثر بمباران‌ دشمن‌، گرفتار موج‌ انفجار شد و بر اثر پرتاب‌ شدن‌ ناشي‌ از موج‌، گرفتار سه‌ عارضه‌ گرديد:
 الف‌) فلج‌ كامل‌ پاي‌ راست‌ به‌صورتي‌ كه‌ به‌ هيچ‌وجه‌ خم‌ نمي‌شد.
 ب‌) سردردهاي‌ شديد بر اثر لكه‌هاي‌ خون‌ خشك‌ در محلّ نخاع‌ شوكي‌ .
 ج‌) فاصله‌ در مهره‌هاي‌ چهارم‌ و پنجم‌ كمر.
 پس‌ از اين‌ حادثه‌ وي‌ را به‌ تبريز بردند و در بيمارستان‌ امام‌ خمينـي‌، پـزشكان‌ پس‌ از معاينه‌ي‌ كامـل‌ به‌ وي‌ تـوصيه‌ مي‌كردند كه‌ بايد پاي‌ راست‌ را در محلّ اتصال‌ لگن‌ به‌ ران‌ قطع‌ كنند. وي‌ را از تبريز به‌ تهران‌ منتقل‌ كردند. در تهران‌ هم‌ پزشكان‌ اين‌ مطلب‌ را تكرار و با جواب‌ منفي‌ وي‌ برخورد مي‌كنند. پس‌ از اعلام‌ تمايل‌ او را به‌ يزد مي‌فرستند و در بيمارستان‌ شهيد رهنمون‌ يزد به‌ مدّت‌ 20 روز بستري‌ مي‌شود. در آن‌ بيمارستان‌ تنها پزشك‌ جرّاح‌ مغز و اعصاب‌ يكي‌ از پزشكان‌ زردشتي‌ بود كه‌ نظر پزشكان‌ قبلي‌ را پذيرفت‌؛ چرا كه‌ عصب‌ پا خشك‌ شده‌ بود.
 مهمتر آن‌ كه‌ به‌ مرور زمان‌ پاي‌ راست‌ ضعيف‌ و سياه‌ مي‌شد،به‌ طوري‌كه‌ در ناحيه‌ ي‌ لگن‌ درد بسيار شديدي‌ احساس‌ مي‌كردم‌. آن‌ دو عارضه‌ ي‌ ديگر نيز به‌ شدّت‌ آزارشان‌ مي‌ داد و عقيده‌ پزشكان‌ چنين‌ بود كه‌ هر دو عارضه‌ با تحمّل‌ سختي‌ جرّاحي‌ بهبود خواهند يافت‌.
 جوان‌ يزدي‌ چنين‌ مي‌گفت‌:
 از همه‌ بيشتر پاي‌ راست‌ آزارم‌ مي‌داد. راضي‌ شدم‌ كه‌ اينجا را از محلّ اتصال‌ ساق‌ به‌ ران‌ قطع‌ كنند تا اينكه‌ از پاي‌ مصنوعي‌ استفاده‌ كنم‌؛ امّا پزشك‌ قبول‌ نكرد و گفت‌: پا بايد از محل‌ ران‌ بريده‌ شود. به‌ اين‌ اميد كه‌ شايد از سويي‌ ديگر، فرجي‌ حاصل‌ شود، تسكين‌ دردم‌ نيز فقط‌ استفاده‌ از داروهاي‌ مسكّن‌ بود تا آنكه‌ ماه‌ رمضان‌ سال‌ 1408 هـ. ق‌. فرا رسيد. با تمام‌ عوارضي‌ كه‌ داشتم‌، تصميم‌ گرفتم‌ همچون‌ سالهاي‌ پيش‌ فريضه‌ ي‌ الهي‌ روزه‌ را بجا آورم‌ و با آنكه‌ انجام‌ اين‌ فريضه‌، مرا به‌ شدّت‌ اذيّت‌ مي‌كرد؛ بعد از مشكل‌ پا نوبت‌ سردردهاي‌ شديد مي‌رسيد و از آنجاكه‌ روزه‌ بودم‌ و در طول‌ روز قرص‌ مسكّن‌ استفاده‌ نمي‌كردم‌، از شرّ اين‌ درد فقط‌ تا ساعت‌ حدود 9 صبح‌ در امان‌ بودم‌ و بعد از آن‌، سردرد شروع‌ مي‌شد؛ ولي‌ براساس‌ باورم‌ به‌ صحبت‌ هيچ‌كس‌ گوش‌ نكردم‌ و حتّي‌ يك‌ روز هم‌ در انجام‌ فـريضه‌ روزه‌ قصـور نكردم‌. با تحمّل‌ دردهاي‌ فراوان‌ و مشقّتهاي‌ بسيار سرانجام‌ به‌ شب‌ هاي‌ قدر رسيديم‌ و در طول‌ مدّت‌ روزه‌داري‌ هم‌، برنامه‌ من‌ چنين‌ بود كه‌ روزها در شهر يزد به‌ كارم‌ اشتغال‌ داشتم‌، ولي‌ شبها پس‌ از افطار به‌ مسجـد قريه‌ي‌ مهـدي‌ آباد ـ از قراي‌ نزديك‌ اطراف‌ يزد ـ مي‌رفتم‌ و به‌ كارهاي‌ معمول‌ در اين‌ شبها مي‌پرداختم‌.از آن‌ جمله‌ شنيدن‌ سخنراني‌ روحاني‌ دعوت‌ شده‌ از مشهد بود.
 با نزديك‌ شدن‌ شب‌ هاي‌ قدر اميد من‌ افزايش‌ مي‌يافت‌ و تصوّر مي‌كردم‌ كه‌ إنشاءالله‌ با توسّل‌ به‌ ذيل‌ عنايات‌ حضرت‌ وليّ عصر ارواحنا فداه‌ شفا يابم‌.
 شب‌ هاي‌ نوزدهم‌ و بيست‌ و يكم‌ هم‌گذشتند. با وجود همه‌ي‌ توسّلات‌ تأثيري‌ مشاهده‌ نكردم‌ و در شب‌ بيست‌ و سوم‌ پس‌ از غسل‌ شب‌ احيا و صرف‌ افطار به‌ طرف‌ مهدي‌ آباد حركت‌ كردم‌ و سخنران‌ مشهدي‌ ـ كه‌ وضع‌ بسيار نابسامان‌ مرا ديد ـ به‌ من‌ گفتند كه‌ إنشاءالله‌ پس‌ از ختم‌ ماه‌ رمضان‌ به‌ مشهد مقدّس‌ مي‌ رويم‌ و تو در آنجا از حضرت‌ رضا علیه السلام شفا بگير. پس‌ از اين‌ كلام‌ دلم‌ به‌ شدّت‌ سوخت‌ و گفتم‌: با اين‌ پاـ كه‌ حتّي‌ مختصر حركتي‌ در خانه‌ هم‌ عذاب‌ آوراست‌ ـ چگونه‌ به‌ مشهد بروم‌ و از حضرت‌ رضا علیه السلام شفايم‌ را بگيرم‌؟ سخنران‌ نيز مشفقانه‌ و با مهرباني‌ هرچه‌ تمام‌تر گفتند: همه‌ ي‌ مسئوليّت‌ ها و مراقبت‌ هاي‌ نسبت‌ به‌ تو را من‌ و خانواده‌ام‌ بر عهده‌ مي‌گيريم‌. من‌ كه‌ از طولاني‌ شدن‌ اين‌ بيماري‌ بسيار عصباني‌ شده‌بودم‌ با بغضي‌ در گلو گفتم‌: اگر خدا بخواهد شفا مي‌دهد، چه‌ فرقي‌ مي‌كند كه‌ در درون‌ خانه‌ شفا دهد يا در مشهد مقدّس‌!؟
 پس‌ از ورود به‌ مسجد و برگزاري‌ نماز جماعت‌، مراسم‌ احيا شروع‌ شد؛ ولي‌ چون‌ از ناحيه‌ي‌ كمر احساس‌ درد شديد مي‌كردم‌ به‌ ديوار مسجد تكيه‌ زدم‌ و با خود مي‌انديشيدم‌ كه‌ امشب‌ ، شب‌ 23 ماه‌ رمضان‌ و احتمال‌ شب‌ قدر بودنش‌ از ديگر شب‌ ها زيادتر است‌ و اگر امشب‌ هم‌ بگذرد و فرجي‌ حاصل‌ نشود، ديگر اميدي‌ نيست‌. اين‌ نكته‌ را در نظر داشتم‌ كه‌ امروز رابط‌ بين‌ خدا و خلق‌ او حضرت‌ صاحب‌ الزّمان‌ است‌؛ بر اين‌ مبنا تصميم‌ گرفتم‌ ايشان‌ را از ته‌ دل‌ صدا و ناله‌ هايم‌ را با اشك‌ همراه‌ كنم‌. در حالي‌ عجيب‌ فرو رفته‌ بودم‌ و در همين‌ حالت‌ حدود 10 دقيقه‌ با ناله‌ فرياد مي‌زدم‌: «امام‌ زمان‌ خودت‌ كمكم‌ كن‌!» ناگفته‌ نماند كه‌ از آنچه‌ در مسجد مي‌گذشت‌، به‌ كلّي‌ بي‌ خبر بودم‌؛ ولي‌ بعد فهميدم‌ كه‌ سخنران‌ در آن‌ شب‌، در ذكر مصيبـت‌، متـوسّل‌ به‌ نـازدانه‌ حضـرت‌ أبـا عبداللـه‌ الحسيـن‌ علیه السلام ، يعني‌ حضرت‌ رقيّه‌ خاتون‌ شده‌بودند. در آن‌ هنگام‌ چراغهاي‌ مسجد خاموش‌ و مسجد در تاريكي‌ كامل‌ فرو رفته‌ بود؛ ناگهان‌ ديدم‌ مسجد روشن‌ شد.
 به‌ به‌ از آن‌ لحظه‌ ي‌ زيباي‌ عمر ديده‌ چو بيند رخ‌ آن‌ دل‌ رباي‌
 آري‌ چه‌ فيض‌ بزرگ‌ و چه‌ افتخار سترگي‌ :
 خورشيد درخشان‌ ز پس‌ ابر عيان‌ شد از پرتو رويش‌ چه‌ دل‌ انگيز جهان‌ شد
 نور عجيبي‌ را ديدم‌ كه‌ كنار من‌ نشست‌ خوب‌ كه‌ دقّت‌ كردم‌ متوجّه‌ شدم‌ كه‌ اين‌ نور از آن‌ سيّدي‌ است‌ كه‌ در سمت‌ چپم‌ جلوس‌ فرمودند. وقتي‌ بيشتر دقّت‌ كردم‌، فهميدم‌ مشغول‌ گريه‌ كردنند و بعد از لحظاتي‌كه‌ دانستم‌ اين‌ بزرگوار محبوب‌ همه‌ي‌ انسانها و موعود تمام‌ ملل‌ و اديان‌ است‌، عرض‌ كردم‌: خجالت‌ ميكشم‌ به‌ شما نگاه‌ كنم‌ از بس‌ كه‌ شما را صدا كردم‌ آن‌ امام‌ مهربان‌ فرمودند: پايت‌ را خم‌ كن‌! عرض‌ كردم‌: سيّد قدرت‌ ندارم‌. باز هم‌ اين‌ كلام‌ را فرمود و باز عرض‌ كردم‌: نمي‌توانم‌! مرتبه‌ سوم‌ كه‌ فرمودند: پايت‌ را خم‌ كن‌، قبل‌ از اينكه‌ بگويم‌ نمي‌شود، پايم‌ خود به‌ خود جمع‌ شد؛ آنگاه‌ ايشان‌ دست‌ بر روي‌ سرمن‌ نهاد و پيشاني‌ام‌ را بوسيد. سپس‌ دست‌ چپ‌ مرا گرفت‌ و از زمين‌ بلند كرد؛ حال‌ آنكه‌ مردم‌ به‌ گريستن‌ و سوگواري‌ مشغول‌ بودند و از آنچه‌ بر من‌ اتّفاق‌ افتاد، هيچ‌ خبري‌ نداشتند.
 با دستي‌ كه‌ بر سرم‌ نهاد، تمام‌ سردردم‌ از بين‌ رفت‌ و همين‌ كه‌ از زمين‌ بلندم‌ كرد، روي‌ پاي‌ خودم‌ ايستادم‌ و نياز به‌ كمك‌ ديگري‌ نداشتم‌.
 در اين‌ هنگام‌ بود كه‌ جان‌ جانان‌ و محبوب‌ جهانيان‌ آرام‌ آرام‌ از مسجد بيرون‌ رفت‌ و من‌ هم‌ به‌ دنبال‌ ايشان‌. وقتي‌ از پشت‌ سر حضرت‌ را ديدم‌ دريافتم‌ كه‌ قدّي‌ رشيد و اندامي‌ ميانه‌ شال‌ سبزي‌ بر سر ـ كه‌ تا شانه‌هايشان‌ افتاده‌ بود ـ دارند. تا آنكه‌ از مسجد بيرون‌ رفتند؛ ولي‌ هرچه‌ تلاش‌ كردم‌ حركت‌ كنم‌ قدم‌ از قدم‌ برنداشتم‌.
 يادم‌ مي‌ آيد كه‌ فرياد مي‌زدم‌: مردم‌! جلوي‌ آقا را بگيريد و نگذاريد بروند؛ ولي‌ ايشان‌ رفته‌ بودند. وقتي‌ چراغها روشن‌ شد ، مردم‌ مرا با همان‌ پائي‌ كه‌ همه‌ ي‌ پزشكان‌ قطع‌ كردنش‌ را تجويز كرده‌ بودند، در ميان‌ مسجد، در حركت‌ ديدند.
 چگونه‌ شكوه‌ اين‌ لحظات‌ را بايد بازگو كرد؟ از شور و احساسات‌ مردم‌ و قرباني‌ كردن‌ گوسفندها و اينكه‌ جمعيت‌ مرا به‌ دوش‌ خود گرفته‌ بودند.
 پس‌ از اين‌ رخداد عظيم‌، شنيدم‌ كه‌ يك‌ خانواده‌ي‌ زرتشتي‌ ساكن‌ در مهدي‌ آباد به‌ شرف‌ اسلام‌ و آيين‌ حقّه‌ ي‌ تشيع‌ مشّرف‌ گرديدند.
اين‌ خطاب‌ را حضرت‌ آيت‌ الله‌ سيّد جواد مدرّسي‌ از علماي‌ بسيار معروف‌ يزد با دستخطّ خودشان‌ تأييد فرمودند.

 پند انديش‌ها:
 اموري‌ كه‌ جوان‌ يزدي‌ از 13 سالگي‌ انجام‌ مي‌دادند:
 1) خواندن‌ نافله‌ي‌ شب‌
 2) خواندن‌ نمازهاي‌ واجب‌ به‌ جماعت‌
 3) اصرار به‌ روزه‌ حتّي‌ با داشتن‌ جراحت‌هاي‌ جنگي‌
 4) خواندن‌ نماز استغاثه‌ به‌ حضرت‌ وليّ عصر ارواحنا فداه‌ در روزهاي‌ جمعه


**
آخرين‌ خدمت ، برگرفته از کتاب اخلاق منتظِر نوشته آقای دکتر حسین فریدونی است که متن کامل این کتاب از طریق پورتال اطلاع رسانی موسسه فرهنگی نبا قابل دریافت می باشد.


مطالب مرتبط :
مطالب جديد تر :
مطالب قديمي تر :

 
< قبل   بعد >

آخرین داستان ها

مخاطبین

کودک
جوان
دانشجو
معلمین
پژوهشگران
والدین
بانوان
عموم

استفاده یا کپی از مطالب ارایه شده، تنها درصورت ذکر منبع: "موسسه فرهنگی نباء، www.NabaCultural.Org" مجاز می باشد.
طراحی شده توسط شرکت طرح هفت